تبليغاتX
رهگذر شاخه ی نور !

رهگذر شاخه ی نور !

غیر قابل چاپ !

آخرین پست سال 89

و گاهی عشق یعنی شهرتی که تو به من دادی .

تو حالا از من به سردی هم یاد كنی من باز هم

شهره ی شهرت می شوم !!!

اخیرا می دانم که تو همانی و من همانم ,

 پس چرا دیگر کسی به من به تو ما نمی گوید ,

 نکند دیگر از دست رفته باشی عزیزم ! غرورت را فراموش

نكن اين اولين اوج ما شدن ما بود ,غرور!!

 

.............................................................................

 

پ.ن: امسال براي من سال مهمي است .

سال آخرم , پيش دانشگاهي مي رم , بايد بيشتر

 تمركز كنم ,هدف ارزشمندي دارم . بايد بهش برسم .

مي رم اين يكسال رو ولي گاهي سر مي زنم كه

 كامنت ها رو بخونم .اما فكر نمي كنم برسم

جواب بدم . پيش آپيش ببخشيد . برام دعا كنين .

خانوم دكتر برمي گردم ... قول مي دم

 

پ.ن: يه خواهش خيلي مواظب خودتون باشين.

 

پ.ن : (مخصوص براي تو ) به هدفام مي رسم ,

 دست پر برمي گردم , فقط يادت باشه كه من

 هيچ وقت به نبودنت عادت نمي كنم بزرگ مرد

خاطراتم !!!

                           

                            *****از طرف آنالي *****

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 20:23  توسط آنالي  

نه گولم نزن ,  باورت نمی کنم ,...

من تنهایی ام  را دوست دارم

باهمین خشکی

با همین سردی

بگذار این بار خودم باشم

تو در خاطره هایم بمان

همین کنج

اصلا دقیقه هایم را بکش

اما برايم نقشه اي نكش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 12:16  توسط آنالي   | 

کوچولوی عجیب من !

گاهي از خدا ممنونم ....

 

من 4 ساله بودم , تنها به همبازي هاي جديد فكر مي كردم, دلم  

مي خواست عروسك ها حرف بزنند و من هم غرق در همان عوالم و

روياها  برايشان مادري كنم .اما نه نمي شد من هم بازي نداشتم ,

تا روزي كه خدا هديه اي به من داد كه نامش خداداد بود . او برايم

عروسكي را آورد كه آرزوش را داشتم. او از همان ابتدا هم مهربان

بود و شيرين . او موجودي عجيب, سفيد , كمي تپل , كه من گاه گاه

كه بزرگ تر ها مي آمدند اجازه ي بغل كردنش را هم نداشتم , ولي

كسي نمي دانست كه من يواشكي شب ها او را بغل مي كنم و ما

كل شب با هم حرف مي زنيم . او خواب خواب و من با تمام

چشمانم او را مي نگريستم كه او برايم دنيايي جديد بود از شادي و

شيطنت . و حالا از 20 خرداد 1376 , 13سال مي گذرد كه آن موجود

عجيب برادر من است ! كوچولوي عجيب من تولدت مبارك !

                             

                                           كمي بعد از 2:30 بامداد 20 خرداد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 11:22  توسط آنالي   | 

درد بزرگ من

بچه تر كه بودم فكر مي كردم بزرگ ترين درد ,

 درد زمين خوردن وسط زمين بازي .

بعدتر كه بالغ شدم ,درد بلوغ و 

روشن فكري گيجم كرده بود.وقتي عاشق

 شدم درد عشق برام سنگين بود و از پا درم

نياورد.شكست خوردم از نامردي روزگار و

 نارفيقي ها , باز هم از پا در نيومدم

حالا درد هاي قاعدگي رو دارم كه

 هنوز هم كه هنوز فكر مي كنم دردناك ترين

 درد من همينه.

                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 14:49  توسط آنالي   | 

چرا كسي پشت سرش آب نريخت ؟

 

جدال گذشته ي من و من . لبخند تمشكي او .

اصرار به رهايي يك مهاجر . دلواپسي شمع داني

براي ناباروري گنجشك ها.هنوز هم اشكم را در مي آورد.

 خواب هاي من صورتي نمي شود . گر گرفتگي تمامي ندارد.

كنج چشمانم ماتم جا باز مي كند . دوره گرد دعايم مي كند.

 نگاهم كن ! اصلا نگاهم يادت هست ؟  غروب كرده ام .

 ديگر كودكانگي را فراموش كرده ام . التهاب سراغم نمي آيد .

 دستم به آيينه ها نمي رسد. تو تنها نشسته اي و

دور از من . اين سزاي آشنايي ما بود ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 22:40  توسط آنالي   | 

من عروسكمو مي خوام .....

 

يادته يه روز اومدي تو اتاق و گفتي پاشو  بسه تو حالا

بزرگ شدي و من نگاهت كردم ولي تو بي تفاوت

عروسكم رو گرفتي و رفتي . من بزرگ شدم و بزرگ هم

موندم و  حالا خيلي گذشته و من فهميدم كه بزرگ

شدم  ولي حيف كه اين جا هنوز هيچ كس بزرگ نشده و

من هم دلتنگ عروسكمم كه فقط دليل نبودش بزرگ

شدن من بود ! 

                          

                                   18/3/1388

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 18:45  توسط آنالي   | 

باطل شد

بهانه هاي روزمرگي را گم كردم از اين جا بود كه نگاه جلا پيدا

 كرد . دست گرمي از ياد رفته را به خاطر آورد.

 گل باغچه سر به زير تر كمر راست كرد . و من بي تحمل

لو رفتم براي اثبات تمايز زندگي كه مهر خوردم  و لابد

 حق را كه مي گفتند گرفتني است گرفتم ولي  حالا

 ديگر چه را كم دارم  براي روزهاي رسوايي .اين جا

 كه همه چيزمي سوزد چرا من بي خانمان درد

سوختن هم ندارم . سمفوني  آزادي هم كه ديگر

 به نا شنوايي من اثر نمي كندچه حسرتي داشتم

 روزي براي امروز و حالا چه بغضي براي ديروز.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:55  توسط آنالي   | 

دیوانه !

 

 

لبخند داشتم و اين شايد فريب كوچكي بود براي تو كه نگاهت

 ذوق مي گرفت از شمارش بعد خجالت .حرف كه مي زدم

صدايم بغض داشت و گمانت بر گيرايي صدا و نگاهم كه

 سرد تر مي كرد روي رابطه را ولي باورت نجابت

هميشگي. اكنون كه خوش مي شوم تنها از

 تجسم زنده بودن , شانه هايت  را دريغم مي كني

 تا بدانم كه ما چقدر بهم نزديك بوده ايم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:19  توسط آنالي   |